رمان عاشقانه

دانلود رمان عروس خانواده پندوریک از ویکتوریا هولت PDF

دانلود رمان عروس خانواده پندوریک از ویکتوریا هولت با لینک مستقیم

خلاصه رمان عروس خانواده پندوریک

داستان راجب دختریست زیبا و حدودا نوزده ساله بنام فاول که در جزیره ای توریستی(کاپری) با پدرش زندگی میکند و مادرش چند سالیست مرده . پدر فاول نقاش است و صاحب گالری نقاشی و اجناس آنتیک در آن جزیره که گاهی قمار می کند و بخاطر همین آنها وضع خوبی ندارند. غریبه ای بنام پتراک پندوریک به گالری انها می آید و کم کم مشتری می شود و چند مجسمه می خرد که باعث می شود…

قسمتی از رمان:

روزی که قدم به خانه “پندوریک” گذاشتم نمی دانستم این چنین به سرعت دستخوش تغییر می گردد و باور نمی کردم زمانی برسد که حتی جانم مورد تهدید قرار گیرد. مردی که با او ازدواج کردم همه خصوصیاتی را که از یک شوهر خوب می توان انتظارا داشت دارا بود. عشق، حمایت، فداکاری و تصویری که از زندگی مشترک در ذهن داشتم تصویری زیبا و دل انگیز بود. ولی ناگهان همه چیز به گونه ای تغییر کرد که انگار با یک غریبه و یا شاید یک
دشمن زندگی می کنم.من برای اولین بار “راک پندوریک”را یک روز که از شنا بر می گشتم دیدم. او مقابل پدرم در گالری نشسته بود و مجسمۀ نیم تنه ای را در دست داشت که مرا در سن هفت سالگی نشان می داد. به یاد داشتم وقتی پدرم یازده سال پیش مجسمه مرا ساخت، همیشه به مشتریانش می گفت که این مجسمه برای فروش نیست.
پرده های گالری هنوز کشیده نشده بود و در زیر نور خورشید، رنگ تیره مرد غریبه در مقابل رنگ روشن پوست پدرم بیشتر متمایز بود. اهالی جزیره پدرم را به خاطر موهای بور و پوست روشنی که داشت و صداقتی که در او سراغ داشتند “آنجلو”صدا می کردند.
_ معرفی می کنم، دخترم “فاول”
مرد غریبه از جایش بلند شد. او نسبت به پدرم که قد متوسط داشت بلندتر بود و کمی الغر به نظر می رسید. با چشمان مشکی و درشتش به دقت به من نگاه می کرد. به نظر می رسید که باید حالتی از شیطنت در نگاهش باشد. در آن لحظه احساس می کردم باید قبل از دیدن او لباس شنایم را عوض می کردم. پدرم می گفت: آقای “پندوریک” تابلو نقاشی آبرنگ خلیج “ناپل” را خریدند.
رو به مرد غریبه کردم و گفتم:
_ تابلوی زیبایی انتخاب کردید.
مرد غریبه مجسمه کوچک مرا جلو آورد و گفت:
_ و این هم زیباست.
-فکر نمی کنم برای فروش باشه.
-ولی خیلی با ارزشه.
به نظر می رسید که مرا با مجسمه مقایسه می کند، و حدس زدم که پدرم همان جواب همیشگی را به او داده بود که مجسمه برای فروش نیست.
پدرم گفت:
-این مجسمه دخترم در سن هفت سالگی اونه.
مرد غریبه ادامه داد:
-امیدوارم بتونم مجسمه ساز هنرمند را متقاعد کنم تا مجسمه را بفروشه، چون اصل اونو هنوز در اختیار داره.و به من اشاره کرد.
پدرم خنده ای کرد، از همان خنده های اجباری که معمولا درمقابل مشتریان پولدار از خود نشان می داد. خنده پدرم مرا به یاد گذشته انداخت. هنوز چند ماه از اتمام درسم نگذشته بود که احساس کردم…

نام رمان: عروس خانواده پندوریک نویسنده: ویکتوریا هولت تعداد صفحات: 220



دانلود رایگان

به این رمان امتیاز دهید
نویسنده رمان هستید؟ ثبت درخواست حذف رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *