رمان عاشقانه

دانلود رمان بازیگر از رویا قاسمی PDF

دانلود رمان بازیگر از رویا قاسمی با لینک مستقیم

خلاصه رمان بازیگر

لحظات خود را زیباتر کنید با داستان زندگی تپش، یک بازیگر تئاتر که عاشق آریو سوپراستار سینماست، او طبق یک نقشه بالاخره به آریو نزدیک میشود، این در حالی است که متوجه میشود عمویش سپهر …

قسمتی از رمان:

از مهمانی ها شلوغ خوش نمی آمد. اما وقتی دعوت می کردند، زبان نمی چرخید نه بگوید.نه اینکه نه گفتن بلد نباشد ها…نه اصلا!
فقط نمی خواست در مهمانی هایی که به مناسبت فروش فیلم یا پایان فیلم راه می انداختند جا بماند. این گونه شانس مواجهه با کارها جدید و تهیه کننده ها بیشتر را داشت. اما الان زیاده روی آریو رو مخ بود. آنقدر تا خرخره خورده بود که حتی تعادل هم بزور بود. مردیکه احمق!
می خواست چه چیز را نشان دهد؟

از رو صندلی بلند شد.به سمتش رفت.باید یکی جلو زیاده روی را می گرفت.کنارش ایستاد.دست رو شانه اش گذاشت و گفت:بسه دیگه، چقدر جا دار لعنتی!

آریو بی تعادل، با چشمانی خمار نگاه کرد. لبخند که بی شباهت به پوزخند نبود رو لب آورد و گفت:تو چرا اینقد خوشگلی دختر؟
تپش نگاه کرد.اصلا حال خوش نبود.
-بیا ببرمت خونه ات، حالت خوش نیست.
آریو دستان را باز کرد و گفت:دیگه بهتر از من؟
تپش زیر بغلش دست برد و گفت:بلندشو، باید بریم.
آریو با صدا کش دار گفت:کجا؟ تازه سر شبه!
زور زد.سنگین بود.
آنقدر سنگین که کمرش زیر وزن تن آریو خم شد.
-منو کجا می بری؟
از بو دهانش حالش بهم می خورد.
برا کسانی که از کنارشان می گذشتند سر تکان داد.
جلو در ورودی کیف را برداشت و با آریو بیرون زد.
مردیکه احمق بی جنبه!
هوای تازه، نگاه آریو را به بالا کشاند.
-گفتم نمی خوام جایی برم.

-از صدای کش دارت بدم میاد.

آریو، تپش را عقب زد و غرید:دختر کوچولو بدبخت، تو عاشقمی، همیشه عاشقم بودی .
تپ با حرص و خشم نگاهش کرد.
-داری چرت و پرت میگی.
آریو با قدم هایی که تا به تا می رفت نزدیک شد. خداروشکر کسی درون باغ نبود و همه درون سالن خانه چپیده بودند.آریو انگشت اشاره اش را تکان داد و با خنده نفر انگیز گفت:بگو عاشقمی، یالا!
تپ پر از حرص گفت:خدا لعنتت کنه!
به سمتش رفت.
دستش را کشید و گفت:بیا بریم، شدیدا به یه دوش سرد احتیاج داری.

آریو با تمام نئشگی که از مشروبی که خورده بود در سرش بود، با تمام قدرت باقی مانده، دست تپش را کشید و او را محکم بغل کرد.
-خانم کوچولو بد!
تپش ترسیده نگاه کرد.
بو دهانش که در صورتش ها می شد حالش را بهم می زد.

-ولم کن!
آریو بی توجه نیشخند زد و در یک چشم بهم زدن، لب هایش را اسیر کرد.

اسم کلونازپام می آورند و کدیین!نمی فهمند، کافی است، برسی، بنوشی تا تمام آرام دنیا به جان ریخته
شود؟
تپش با حرص عقب کشید.
داد زد: وحشی، دعا می کنم بمیری !
آریو بلند خندید.
برا خودش کف زد.
-آرامشی دختر!

-مستی نمی فهمی چی میگی؟
-مستم اما تو یه جور عجیبی خاصی!

نام رمان: بازیگر نویسنده: رویا قاسمی تعداد صفحات: 488



دانلود رایگان

به این رمان امتیاز دهید
نویسنده رمان هستید؟ ثبت درخواست حذف رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *