پلیسیرمان عاشقانه

دانلود رمان به من بگو رئیس از بهار حلوایی PDF

دانلود رمان به من بگو رئیس از بهار حلوایی با لینک مستقیم

خلاصه رمان به من بگو رئیس

سروان دلربا دلیری برای گرفتن انتقام خون پدر و مادرش از ققنوس، وارد نیروی پلیس شده. حالا بعد از ده سال، پرونده ی ققنوس دوباره باز شده و دلربا خودش را به آب و آتش می‌زند تا به شخصه وارد عمل شود؛ اما سرهنگ ورودش به این ماموریت را منوط به قبولی دلربا در آزمون و آموزش سرگرد معراج رستگار می‌کند…

قسمتی از رمان:

لبخند روی لبم نشسته بود. نگاهم را به جاده ی سرسبزی که عاشقش بودم، دوختم و کمی پنجره را پایین کشیدم. هوای سرد به صورتم میخورد و روحم را قلقلک میداد. چقدر این جاده را در کودکیهایم با پدر و مادرم، طی کرده بودم؟! خاطرات سفرهای شیرینمان همراه باد به صورتم سیلی میزد.
نفسم را بیرون فرستادم و زیر لب زمزمه کردم.
– کجایین که دخترتون رو تنها گذاشتین؟! برام دعا کنید از پسش بربیام!
با روشن شدن صفحه گوشیام و نمایان شدن نام”سرهنگ صادقی”صدای ضبط ماشینم را کم و تماس را وصل کردم و روی بلندگو گذاشتم.
– سلام جناب سرهنگ، روزتون بخیر
سرهنگ با همان صدای بَمی که صلابتش را فریاد میزد، جواب داد:
– سلام دلیری…خوبی؟! نرسیدی پیش دراکولا؟!
با شنیدن نام دراکولا علاوه بر ترسی که به جانم رخنه میکرد، لبخندی زدم و گفتم:
– نه قربان. کم مونده برسم.
سرهنگ دوباره مثل برادر بزرگتری که خواهرکوچک ترش را هوشیار میکند، لب زد:
– دلیری، حواست باشه حرفهام رو جدی بگیر! به هیچ وجه از دستوراتش سرپیچی نکن! هر چند زور میگه اما مجبوری تحملش کنی! اگر رضایت اون و نگیری سرهنگ رستگار اجازه نمیده تو وارد این پرونده بشی! پس سعی کن دختر حرفگوش کنی باشی تا دراکولا نتونه ازت عیب و ایرادی بگیره و بفرستت پیش اون چهارتای قبلی!

با فکر به اینکه دراکولا من هم مثل چهار افسرِ زن قبلی، رد کند و اجازه ی ورود به این پرونده که از مرگ و زندگی هم برایم مهم تر بود را ندهد، چهارستون بدنم میلرزید. اما سعی کردم شجاعتم را به رخ سرهنگ صادقی بکشم.
– سعی میکنم بهترین خودم رو نشون بدم تا نتونن ازم ایرادی بگیرن قربان.
صادقی ملایم تر لب زد:
– خوبه! خیلی خوبه…اما در مورد هدفت چیزی بهش نگو! اگه بفهمه تو به این پرونده وصلی، تو رو خط میزنه! درستشم همینه اما…اگر وساطت عسل خانم نبود، من هم با رفتنت مخالفت میکردم.
لبخند پررنگی روی لبم نشاندم.
– من همیشه مدیون سروان آرمان هستم و میمونم جناب سرهنگ! این که کاملا مشخصه!
سرهنگ کلافه نفسش را فوت کرد.
– پشیمونم نکنی دلیری. حواست به خودت باشه…در مورد دراکولا  هم کاری از دست من برنمیاد! پس خودت باید رو پای خودت وایسی! دیگه حواست رو پرت نمیکنم. حواست به رانندگیت باشه! هر وقت رسیدی و شرایطت مساعد بود یه خبر از خودت بهم بده!
نفس عمیقی کشیدم.
– چشم جناب سرهنگ. خیالتون راحت باشه. به عسل جان سالم برسونید. فعلا خداحافظ قربان.
– مراقب باش خداحافظ

نام رمان: به من بگو رئیس نویسنده: بهار حلوایی تعداد صفحات: 927



دانلود رایگان

به این رمان امتیاز دهید
نویسنده رمان هستید؟ ثبت درخواست حذف رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *