رمان عاشقانه

دانلود رمان ببار ای سپید از شکوفه شهبال PDF

دانلود رمان ببار ای سپید از شکوفه شهبال با لینک مستقیم

خلاصه رمان ببار ای سپید

صدف ملکان دختری معصوم و زیبای هجده ساله توسط پدرش به مردی زن‌دار و خشن به نام بهادر داده می شه. بهادر پولدار و جذاب که به گفته ی زنش عقیمه ، بدون این که بخواد دلش برای صدف سُر می خوره و این ماجرا باعث می شه رازهای زیادی این وسط آشکار شه…

قسمتی از رمان:

دیدن دندانهای سفید و یک دستش که از زیر سبیل باریک و از پس پوزخندی بیرون زده بود، نفسم را بند آورد. آب دهانم را به سختی فرو دادم که دلم به ارتعاشی سخت افتاد..ناخودآگاه دستم را برروی سینه ام گذاشتم تا مانع بیرون پریدن مرغک وحشی قلبم شوم. مرد قدم به قدم جلو آمد. من قدم به قدم عقب رفتم تا جایی که محکم به دیوار بتونی باغ برخوردم. جای تعلل نبود؛ مرد نزدیک و نزدیک تر شد با رسیدنش به من، میخ نگاهش هم بیشتر در تنم فرو رفت. در یک تصمیم آنی شروع کردم به دویدن. قاه قاه زنان به دنبالم آمد و فریاد زد:
_هی کوچولو مراقب خودت باش. سالم لازمت دارم!
مسلما با آن پاهای درازش خیلی زود به من می رسید. نگاهی سرسری به اطراف انداختم و به ناچار خود را داخل انباری تاریک ته حیاط پرتاب نمودم. به محض ورودم، جیغ بلندی از انباری به گوش رسید. من هم بی اختیار جیغ کشیدم. جیغی بلند تر از گربه ی سیاهی که دمش را لگد کرده بودم که
چنگال های آهنین مرد در بازوهایم فرو رفت…..
پاهایم را در آغوش گرفتم و به آسمان خیره شدم. خورشید در پهنه آسمان دامن کشان و نرم نرم می رفت. می رفت تا در افق محو شود و شبی تاریک و ظلمانی از راه برسد. دلم می خواست دنبالش رفته و التماسش کنم:_»خورشید خانم، نرو! خواهش می کنم نرو. اگه تو بری بازم تاریک میشه. بازم بابام میاد…بازم اون هیولاها میان…نرو،بمون.«
ولی چه کسی به حرف من گوش می داد که او بدهد! خورشید هم چون دیگران بی اعتنا به من کار خودش را انجام می داد. مهر گیتی فروز، از هنگام طلوع تا رسیدن غروب، بوالهوسانه اسیر بازی رنگ ها بود. ازکاهی رنگ پریده تا طلایی و نارنجی و زعفرانی و در آخر که به رنگ ارغوان در می آمد. ازروی
پشت بام، رفتنش را نگاه می کردم که پسربچه ای با سنگ ریزه به درکوفت و توپش را که در حیاط افتاده بود، خواست.
از پله های تنگ و باریک پایین آمدم. در حیاط فسقلی چیزی به جز یک جفت کفش مندرس، نبود. در باغچه ی یک متری هم فقط بیلچه بود و چوبهای بلند برای نگه داشتن لوبیاها.
نگاهی به درخت انجیر کردم. بله توپ پلاستیکی چند لایه ی پسرک لا به لای  شاخه های درخت گیر کرده بود. پا روی لبه ی حوض سیمانی گذاشتم و به چابکی از روی درخت بالا رفته و آن را برداشتم و در را گشودم:

نام رمان: ببار ای سپید نویسنده: شکوفه شهبال تعداد صفحات: 1107



دانلود رایگان

به این رمان امتیاز دهید
نویسنده رمان هستید؟ ثبت درخواست حذف رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *