رمان عاشقانه

رمان دیوانه ترین عاشق این شهر از سهیلا محبوب PDF

دانلود رمان دیوانه ترین عاشق این شهر از سهیلا محبوب با لینک مستقیم

خلاصه رمان دیوانه ترین عاشق این شهر

نیهاد مردی که از زندگی بریده و فقط بفکر انتقامه…انتقام از همه اونایی که بهش خیانت کردن و زخم زدن اون حتی بچه یکساله خودشو هم نمی‌خواد پدر بزرگ نیهاد اونو مجبور به ازدواج با نازان می‌کنه دختری که می‌تونه هم مادر خوبی برایه سامین و هم همسر خوبی برایه نیهاد باشه ولی…

قسمتی از رمان:

نازان:مرتیکه وحشی ببین چه بلایی سر مانتو نازنینم آورد…اصلا حرفایی که تو ذهنم درموردت گفتم رو پس میگیرم هیچم خوشگل و خوشتیپ و لاکچری نیستی اون لایکیم که میرفت تا بهت نشون بدم رو هم همچنین…راست گفتن همه چیز به قیافه نیست دریغ از یه جو اخلاق…روانی روانی… اه اه پس کوش؟؟ یعنی تو این خراب شده یه نخ و سوزن پیدا نمیشه این بی صاحابی رو بدوزم؟؟
با صدایه ضربه هایی که به در وارد میشد با دستم یقه مانتو کرمی رنگ عزیزمو که تازه هم خریده بودمش و چندتا از دکمه هایه بالاییش به لطف این روانی که سر و صدا راه انداخته بود کنده شده بود رو گرفتم و از آشپزخونه خارج شدم…اینو نگا عین گوزن آفریقایی خودشو به در میکوبید تا شاید فرجی شد و در باز شد…نفسمو حرصی بیرون دادم گفتم…
نازان:اون در باز نمیشه زور الکی نزن…انقدر محکم هست که با این ضربه ها ککشم نگزه…تو هم یوزارسیف نیستی که درا خود به خود باز بشه…نترس عفتت لکه دار نمیشه…عین همون گوزن ولی الان خشمگین ترش چرخید طرفم و به سمتم قدم برداشت تمام حرکاتش عصبی و با حرص بود … از
ترس خشکم زد ولی انقدر غد و لجباز بودم که با پرویی تماشاش میکردم…با صدایی خشدار فریاد زد…
نیهاد:انگار خیلی خوشت اومده؟…حتما از اون دخترایه بی خانواده ای که عین خیالتم نیست… من عواقب اینجا موندن و میدونم دختره عقب افتاده…پس کمتر ور بزن تا کار دستت ندادم…
پالتو گرون قیمت و مارکدارشو بهمراه کتش عجول و عصبی از تنش در آورد و کوبید زمین …. الان یه جلیقه و پیراهن سفید تنش بود آستینایه پیراهنشو داد بالاو عین باد با طعنه ای که بهم زد از کنارم رد شد که باعث شد سکندری بخورم…اونم وارد آشپزخونه شد…
خیلی دلم میخواست بهش بگم بی خانواده و عقب افتاده خودتیو هفت جد آبادت مرتیکه فکل کراواتی…من عین خیالم نیست؟؟… ولی فعلا باید زبونمو کوتاه میکردم چون به غیر از من و اون هیچکس تو این خونه و حتی تو این طبقه نبود…و من در مقابل این گوزن گنده جوجه ای بیش نبودم…
پس باید جلویه زبونه چند مثقالیمو میگرفتم تا سرمو به باد ندم…چرخیدم بطرف آشپزخونه صدایه کوبیده شدن در کابینتا میومد… انگاری داشت دنبال چیزی میگشت هرچقدر سرک کشیدم ولی متوجه نشدم…
این گوزن از وقتی که اینجا گیر افتاده بودیم هی داشت خسارت وارد میکرد…بعد خلاصی از اینجا باید شریک جرم این بشر هم میشدم اونم منی که شیپیش ته جیبم یه قل دو قل بازی میکنه…با فکر به دادن این خسارتا عصبانی شدم و با صدایه بلند گفتم تا به گوشش برسه…
نازان:ببین یارو از وقتی اومدیم شروع کردی به کوبیدن و منهدم کردن…از الان بگماااا بعد خلاصی از اینجا من خسارت بده نیستماااا…
با حضورش تو ورودی آشپزخونه اونم ساطور به دست و قیافه فوق خشن هینی کشیده و بعد لال شدم… چشمایه گرد شدم بین دستش که محکم دور دسته ساطور حلقه شده بود و رگایه بیرون زده دستش و اون صورت شیطانیش در گردش بود…درست مثل فیلمهایه آدم خواری و خون آشامی بود این صحنه…با صدایی که از خشم بم و خشدار شده بودگفت:
نیهاد:اگه از اینجا خلاص بشی…گدا گشنه…
چشمام از ترس گردتر شد یعنی اون میخواد منو بکشه و دیگه راهه خلاصی از اینجا ندارم… لبام لرزید و این یعنی شروع گریه من از ترس دهنمو باز کرده و شروع کردم به گریه کردن درسته پر رو و زبون نفهم بودم ولی جونم برام عزیز بود یعنی واسه همه عزیزه…به قول معروف میازار موری که دانه کش است که جون داره و اگه قسر در بره ، تلافیشو با گاز گازی کردنت سرت در میاره…
همچنان با این فکرا و دهنی باز گریه میکردم که پسره با یه نگاه حرصی به من اومد از کنارم رد شد و گفت:

نیهاد:ببند اون تونل وحشتو عقب افتاده…

نام رمان: دیوانه ترین عاشق این شهر نویسنده: سهیلا محبوب تعداد صفحات: 463



دانلود رایگان

به این رمان امتیاز دهید
نویسنده رمان هستید؟ ثبت درخواست حذف رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *