رمان عاشقانه

دانلود رمان انقضای عشق تو از آذر یوسفی و زهرا زنده دلان PDF

دانلود رمان انقضای عشق تو از آذر یوسفی و زهرا زنده دلان با لینک مستقیم

خلاصه رمان انقضای عشق تو

باربدِ مهرزاد، مردِ ۲۸ساله ایه که توی خودخواه بودن رو دست نداره. غرورش رو به هر چیزی ترجیح میده و تنوع طلب بودن براش یک بازیه شیرینه! رییس یک‌ شرکت هواپیمایی بزرگه و عادت داره با دخترای رنگ و وارنگ، یک عشق بازی طولانی داشته باشه و بعد از چند ساعت، اونارو برای همیشه از زندگیش خط بزنه…

قسمتی از رمان:

مشغول پخش کردن کرم پودر بودم که صدای در آژانس رو شنیدم و بعد از او، صدای قدم های محکمش رو! خودش بود! باربِد من!
بغضم توی گلوم نشست. اومد و من نبودم تا ببینمش! حالا مجبور بودم تا عصر صبر کنم تا از اتاقش بیاد بیرون و من یه لحظه، فقط یه لحظه به اون قد و بالای بلند و هیکل چهارشونه و پر عضله، به اون چشمایی که دقیقا نمی دونستم چه رنگین، به اون صورت جذاب و فک زاویه دار، به اون غرور و ابهت، نگاه کنم.
در حالی که اشک می ریختم، همه ی آرایشم رو پاک کردم. دیگه از این عشق یک طرفه خسته شده بودم! از اینکه حتی یک نگاه بهم نمیندازه، از اینکه هیچ کس درکم نمی کنه، از این لپای تپل که بیشتر من رو شبیه دختر بچه ها نشون میده، از این موهای فر و مشکی و چشمای گرد، از اینکه هرکس نگاهش بهم می افته، جای اینکه جذاب و زیبا خطاب بشم، گوگولی مگولی صدام کنه، خسته شدم! من، خسته شدم!
از دسشویی بیرون زدم و با حالی گرفته پشت میزم نشستم. یادم نیست تا عصر چه طور گذشت. حتی همراه بچه ها نرفته بودم تا ناهار بخورم. حتی جواب شوخیای پارسارو نداده بودم! این چه عشق مسخره ای بود که من به دوست برادرم داشتم؟
کلافه نگاهی به اتاقش انداختم. لعنتی جوری پرده ها رو کشیده که از این فاصله حتی یه سوراخ هم دیده نشه . زیر لب فحشی به جد و آبادش که الحق اونا هم خوشگل بودن دادم و بُغ کرده به سمت میزم رفتم و روی صندلی نشستم. با دیدن پرونده های روی میز، تازه یادم افتاد چه قدر کار دارم.
روی میز ضرب گرفتم و همچنان خیره به در اتاقش موندم. با اومدن مجدد پارسا یکم خودم رو جمع و جور کردم و به ناچار نگاهم رو از در و دیوار اتاقش گرفتم. اصلا دلم نمی خواست پارسا بفهمه عاشق رفیق فابشم! فقط همینم مونده بود که از اومدن به آژانس و همین چند لحظه دیدنشم محروم بشم. اونوقت باید روز و شب کنج اتاقم می نشستم و آبغوره می گرفتم!
-ملوس من چرا تو خودشه؟ باز چی شده؟
بی حوصله سری تکون دادم و با صدای گرفته ای گفتم:
-هیچی داداشی، فقط یکم خسته شدم!
کمی لبخندش جمع شد و با دقت نگاهم کرد. پرونده هایی که روی میزم بود رو بر داشت و صدای همیشه مهربونش به گوشم رسید:
-خب برو خونه قربون چشات بشم. کاراتو میدم پونه انجام بده.
چشم های درشتم خودی نشون دادند و با استرسی مشهود از جام بلند شدم.
-نه… نه! برم خونه حوصلم سر میره. می مونم تا با هم بریم.
متعجب نگاهم کرد و من برای منحرف کردن فکرش به عادت همیشگیم سرش غر زدم:
ِباز تو فضولی کردی تو کارای من؟ بده من این پوشه رو، هنوز کاملش نکردم! می خوای باز رفیق بی اعصابت رو سرم خراب شه؟!
و بعد صدام رو کلفت کردم و ادای باربد رو در آوردم

نام رمان: انقضای عشق تو نویسنده: آذر یوسفی و زهرا زنده دلان تعداد صفحات: 682



دانلود رایگان

به این رمان امتیاز دهید
نویسنده رمان هستید؟ ثبت درخواست حذف رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *