رمان عاشقانه

دانلود رمان جیک جلد اول از پنلوپه وارد PDF

دانلود رمان جیک از پنلوپه وارد با لینک مستقیم

خلاصه رمان جیک

جیک پسری تتویی و پرسینگی شر و به شدت هاته که با وجود اینک با زنای زیادی میخوابه ولی به هیچکدوم تعهد نداره تا اینکه بخاطر دانشگاه با یه دختر دیوونه ی از خود راضی اتیشی به اسم نینا همخونه میشه که تمام معادلات اونو از شناخت خانوما بهم میریزه و جوانه عشق رو تو دلش میکاره اما نینا…

قسمتی از رمان:

برگشتم و به سمت بیرون ساختمان رفتیم، بارون بشدت می بارید.ھولی باز داشت ریز ریز می خندید و اینبار شروع بھ سکسکھ ھم کرد.پلاستیک رو یکم از صورتش کنار زدم…«باز داری بھ چی میخندی…ھان؟»بھ ھولی نگاه کردم کھ دیدم بھ روبروش خیره شده و بھ دختری کھ زیر بارون می رقصید و می چرخید نگاه می کرد.
ھر کسی کھ دورو برمون بود، دنبال سرپناه می گشت، کھ خیس نشھ ولی این دختر بھ آسمون خیره شده بود.اجازه می داد کھ قطره ھای بارون خیسش کنھ و ازھر لحظھ اش لذت ببره.حتی براش مھم نبود کھ چھ کسی داره بھش نگاه میکنھ.بعد از چند دقیقھ ای کھ با بھت و شگفتی نگاھش کردم، بھ سمتش رفتم.ھرچی
بھش نزدیکتر میشدیم ،ھولی ھیجان زده تر می شد، دست ھا و پاھاش رو تو کریرش تکون میداد.اون احتمالا اھل شمال شرقی بود و ھم سن من بنظر میرسید، تقریبا باید ھفده یا ھجده سالش باشھ.یھ دامن بلندو سبک پوشیده بود کھ با ھربار چرخیدنش رو ھوا تاب میخورد،موھای مجعد و قرمزش مثل آبشاری رو کمرش ریختھ بود.اون بھ طرز لعنتی جذاب بود.حالا چشماش بستھ بود سرشو بالا گرفتھ بود و دھنش باز بود تا قطره ھای بارون رو مزه مزه کنھ.اون حتی متوجھ من کھ دقیقا جلو دیدش بودم نشد.دوباره دور خودش چرخید دستاشا بالا پایین میکرد، تا بھ قطره ھای بارون ضربھ بزنھ.
-سلام
دختره با چھره ای وحشت زده چشماشو باز کرد وایستاد …«اوه…سلام»
-ھمیشھ اینجوری تو بارون می رقصی؟
بھ ھولی نگاه کرد و گفت…«توام ھمیشھ اینجوری بچھ بھ بغل می گردی؟»
خندیدم و سرمو بھ معنی آره براش تکون دادم…دستمو جلو بردم تا باھاش دست بدم …«من جیک ھستم»
باھام دست نداد، ولی بھم لبخند زد…«جیک این بچھ خودتھ؟»
-نھ این خواھرزادمھ کھ یھ قل دیگھ ھم داره و الان با مادربزرگش مونده، ولی این منو ترجیح داده، برای ھمین بعضی روزھای ھفتھ ازش مراقبت می کنم.ما باھم وقت میگذرونیم تا خواھرم بتونھ کاراشو انجام بده.ھولی دست تپلشو بیرون آورده بود و دختره دستشو گرفت. وقتی داشت پچ پچ می
کرد و چیزی بھ ھولی می گفت بوی نعناع ازش میومد.بعد بھ من خیره شد ولی چیزی نگفت.خودمم نمی دونستم کھ برای چی ھنوز اونجا وایسادم، ولی اون دختره چیزی داشت کھ منو جذب می کرد.چندقدم اونورتر یھ کیف گیتار رو زمین بود و فھمیدناینکھ اون میتونھ گیتار بزنھ، یا رشتھ موسیقی میخونھ، باعث تعجبم شد. من فقط داشتم از دقایقی کھ با اون زیر بارون وایساده بودیم لذت می بردم.
بعد از مدتی بھ دست ھام نگاه کرد وگفت…«تتوھاتو دوس دارم، اونا خیلی سکسین»
-ممنونم…تو خودتم بی نھایت جذاب وسکسی ھستی.
-جیک تو بھ عنوان پرستار بچھ منو تحت تاثیر قرار ندادی.
-خوب…میدونی ھمیشھ ھمھ چیز اونجوری کھ می بینیم نیستن.

نمیدونستم چھ سخنرانی خاص و جذابی براش انجام بدم، تا بتونم جذبش کنم.از دور صدای رعدوبرق میومد…بالاخره بعد یھ مدت یھ لبخند کوچیک کھ قراربود دنیای منو تغییر بده تحویلم داد و گفت…«منم آیوی (Ivy (ھستم.»

نام رمان: جیک نویسنده: پنلوپه وارد تعداد صفحات: 514



دانلود رایگان

به این رمان امتیاز دهید
نویسنده رمان هستید؟ ثبت درخواست حذف رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *