رمان عاشقانه

دانلود رمان خاموشی از مریم پیروند PDF

دانلود رمان خاموشی از مریم پیروند با لینک مستقیم

خلاصه رمان خاموشی

امیرحافظ پسری که مجبور میشه با بیوه‌ی برادرش ازدواج کنه در حالیکه خودش کس دیگه‌ای رو دوست داره و با رابطه‌ی پنهانی که با سلما داشته اونو باردار کرده و این موضوع زمانی پیش میاد که امیرحافظ با زن‌داداش بیوه‌ش ازدواج میکنه و وقتی میفهمه سلما حامله‌ست بهش اجازه نمیده بچه‌شو سقط کنه و …

قسمتی از رمان:

دستم رو کشید و با صدای بلند و خراشیدهای گفت :
– سلما تکون بخوری میزنمت ، وایسا بی پدر ، وایسا ببینم چه خاکی باید تو سرمون بریزیم.
با اون یکی دستم زدم روی مچ دستش و با گریه گفتم :
– بی پدر تویی که اینجوری به تاراجم بردی، مگه میخوای چه غلطی بکنی هان؟
آبرومو میبری بعدم بی سرو صدا سقطش میکنین.
مچ دستمو گرفت و با چشمهای درشت شده تو چشمهام زل زد و گفت :
– بهت گفتم امشب با بابام حرف میزنم.
مچ دستمو سفت گرفته بود، گوشیشو از تو جیبش در آورد و شمارهای گرفت و گوشی رو کنار گوشش گذاشت اما نگاهش ثابت شده تو صورت من بود.
آروم گفت :
-گریه نکن درستش میکنم.
– داری به کی زنگ میزنی ؟
– به ماهان.
توی صورتم زدم.
– هییییی، میخوای آبرومو ببری پیشش ؟
– هر چی باشه اون بهتر میدونه باید چیکار کنیم، ازش میخوام بیاد با بابا حرف بزنه … الو ماهان کجایی ؟
دستشو مقابلم گرفت که یعنی صبر کن و بذار حواسم به مکالمه م باشه، دستمو با عصبانیت از تو دستش بیرون کشیدم.
– ولم کن امیرحافظ ،ولم کن لعنتی آبرومو نبر.
داغ کردم، ماهان بفهمه من حاملهم آبروم میره، خاک بر سرم.
گوشی رو پایین آورد،دستمو رها کردو جلوی دهانه ی گوشی گرفت و آروم گفت:
-بهتره بفهمی تنها کسی که توی این شرایط میتونه کمکمون کنه ماهانه.
با گریهای که تموم پهنای صورتم رو شستشو میداد بغضآلود گفتم :
– من به کمک کسی نیاز ندارم تو داری بدترش میکنی.

همین که خواستم قدمی بردارم دوباره مچ دستمو گرفت و تشرزنان و تاکیدی گفت :
– صبر کن گفتم سلما.
گوشی رو دوباره کنار گوشش گذاشت و گفت :
– ماهان …آره سلما باهامه … ببین چی میگم پسر واسه منو سلما یه مشکلی پیش اومده، حاملهست، دیوونه شده میخواد بره سقطش کنه، نپرس ماهان ، نپرس ،حاجی زده به سرش ، شب بیا یه جوری باهاش حرف بزن … چی ؟ اگه بفهمه سلما حاملهست که منو میذاره تو چرخ گوشت چرخم میکنه … میتونی طرفم باشی یا نه ؟ موضوعُ بهت میگم باید اول حضوری ببینمت.
با حرص دستمو کشیدم و گفتم :
– تف بیاد به روت حافظ ،خیلی بی غیرتی.
اخمی کرد وگفت :
– خیله خب تا یکی دو ساعت دیگه میام پیشت که باهات حرف بزنم … نمیدونم انگار دو ماهشه.
با بغض و تاسف سرمو تکون دادم، میخواستم ازش فرار کنم ،برم و دیگه چشمم تو صورتش نیفته، من به خاطر این آدم زندگیه خودم رو خراب کردم، میدونم هیچ قدرتی نداره که در مقابل تصمیم باباش مقاومت کنه و این عصبانیت و جوش و خروشش بیشتر بخاطر از دست دادنمه تا به دست آوردنم.

گوشی رو دوباره پایین آورد و کوبنده توپید :
– بقران میزنم جفت پاتو میشکنما ، وایسا دختر ، انقدر رو مخم نباش بذار بفهمم چی دارم بلغور میکنم … اون چادر واموندهتو درست بزن رو سرت افتاده پایین.پوزخندی زدم و چادرم رو درست کردم ،واسه من ادعای غیرتش میشه، هه!
– ماهان گوش کن من هنوز خودمم نمیدونم چی به چیه از اون ِگل درنیومدم افتادم تو یه ِگل دیگه ، نمیخوام سقط کنه ،اون بچه ی منه منم سلما رو ول نمی کنم.
داد زد:
– بابام برای خودش گفته، به من چه ربطی داره،مگه من خواستم ارسلان بمیره که بخوان زن بیوهشو بهم غالب کنن ؟
نمیدونم ماهان چی گفت که آرومتر جواب داد :
– باشه باشه، میام پیشت حرف میزنیم،فعلا با سلما بیرونم، تازه از آزمایشگاه اومدیم انقدر عصبی بودم که حتی نفهمیدم دکترش چی گفت.
گوشی رو قطع کرد و با عصبانیت گفت :
– تف به این زندگی بیاد که از هیچی شانس نیوردم، الان وقت این مصیبت بود ؟قربون کرمت خدا نمیخوام کفر بگم ولی اگه ارسلان نمیمرد منم الان تا خرخره نمیرفتم تو باتلاق گیر کنم.

نام رمان: خاموشی نویسنده: مریم پیروند تعداد صفحات: 1252



دانلود رایگان

به این رمان امتیاز دهید
نویسنده رمان هستید؟ ثبت درخواست حذف رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *