رمان عاشقانه

دانلود رمان مغرور کت و شلواری از پنلوپه وارد PDF

دانلود رمان مغرور کت و شلواری از پنلوپه وارد با لینک مستقیم

خلاصه رمان مغرور کت و شلواری

اون روز مثل هر روز دیگه‌ای توی مترو شروع شد، تا اینکه من مجذوب مردی که اون سمت راهرو نشسته بود شدم. اونطوری برسرکسی که پشت تلفن بود داد می‌زد، انگار حاکم جهان بود. اون مغرور کت و شلواری فکر می‌کرد کیه… فرمانروا؟ واقعتیش، شبیه‌اش بود…. موقع پیاده شدن، موبایلش رو جاگذاشت و من اون رو برداشتم. چند روز موبایل اون مرد مرموز رو نگه داشتم، بین عکس‌هاش چرخیدم و به چندتایی از شماره‌هاش زنگ زدم، تا اینکه بالاخره شهامتش رو پیدا کردم تا اون رو بهش برگردونم…

قسمتی از رمان:

پای راستم رو داخل مترو گذاشتم و با دیدن کسی که قبلا توی واگن دیده بودم، بین راه خشکم زد . گندش بزنند . اون روی صندلی کنار ی جایی که من معمولا اونجا می نشستم، نشسته بود . گذشته به خاطرم اومد :
-هی، ببین پات رو کجا می ذاری!
بی هیچ نگاهی به اطراف خواستم از واگن خارج شم که تنهای به کسی زدم و باعث شد آقای کت و شلوار کنترل قهوهای که توی دستش بود رو از دست بده، اما به سختی تعادلش رو حفظ کرد .
-چه کوفتی…؟
-معذرت می خوام.

با یه معذرت خواهی تند و سرسری به راهم ادامه دادم. اون مرد حینی که داشتم از چند واگن رو رد می کردم بهم نگاه می کرد . چراغ های کوچک کنار هر در قرمز شدند و زنگی با صدای بلند به صدا در اومد که نشونی از شروع به حرکت مترو بود . درست یکم قبل از بسته شدن درها وارد واگن شماره ی هفت شدم. یک دقیقه ی کامل طول کشید تا تنفسم رو که به خاطر دویدن مسیر چهار واگن نامنظم شده بود، عادی کنم. قطعا باسنم به جایی برای نشستن نیاز داشت. دو تا از چهار صندلی رو به روی همی که کنارم بودند خالی بودند .
نشستن کنار شیشه رو دوست نداشتم و از طرفی ترجیح می دادم کنار یه نفر بشینم.

-ببخشید!

پس کنار مرد نشسته روی صندلی ایستادم، روزنامه اش رو پایین گرفت و نگاهی بهم انداخت.
پیشنهاد کردم:» من نمی تونم کنار پنجره بشینم…«
دو صندلی مقابلش خالی بودند . قطعا بخاطر رعایت آداب معاشرت مترو و حفظ نزاکت خودش باید روی یکی از اون ها می نشست، اما متوجه شدم که مرد ترجیح می داد به جای جا به جا شدن، صندلی راحتش رو حفظ کنه.

لبخند زد و گفت :»من هم نمی تونم.«
چاره ای نبود، مقابل مرد نشستم . هندزفری هام رو توی گوشهام گذاشتم، آهی از آسودگی کشیدم و با شروع به حرکت مترو چشم هام رو بستم . یک دقیقه ی بعد، ضربه ی کوچکی روی شونهام خورد . مسافر کناریم به مردی که توی راهرو ایستاده بود اشاره کرد . با اکراه یکی از هندزفری ها
رو از گوشم دراوردم.

-ثریا! فکرش رو میکردم تو باشی.
اون صدا!
-اوم… سلام.
اسمش چه کوفتی بود؟! اوه، صبر کن… چطور تونستم فراموش کنم؟

نام رمان: مغرور کت و شلواری  نویسنده: پنلوپه وارد تعداد صفحات: 620



دانلود رایگان

به این رمان امتیاز دهید
نویسنده رمان هستید؟ ثبت درخواست حذف رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *