رمان عاشقانه

دانلود رمان پدرخوانده از فاطمه افکاری PDF

دانلود رمان پدرخوانده از فاطمه افکاری با لینک مستقیم

خلاصه رمان پدرخوانده

اولین بوسه ! اولین نوازش! اولین هم خوابی! اولین عشق! اولین حسرت! اولین نفرت! اولین ترس و اولین تنهایی را! مضحک تر از این مگر وجود دارد
که تو اولین هایت را با پدر خوانده ات تجربه کردی ؟؟!! متاسفم که اولین عشقت پدرخوانده ات بود و متاسفانه بردارت خوانده ات!

قسمتی از رمان:

اداره کردن ثروت کلان آیزاک ها چقدر سخت بود ! پدر بزرگ کمک بزرگی برای من بود اما در این سن تصمیم به خوشگذرانی گرفته بود!
امروز خبر مرگ مادرم و شوهرش جیمی به گوشم رسیده بود با اینکه خیلی برای مادر جوانم ناراحت بودم اما نتوانستم به موقعه خودم رو برای مراسم برسانم!
کمی از مراسم گذشته بود که پا به خانه گذاشتم ، سارا دوست چندین ساله ی مادرم با دیدن من اشک هایش را پاک کرد و به آغوشم پناه آورد ، تن
تنومند و درشتم توی کت و شلوار رسمی که همیشه به تن داشتم باعث شده بود کمی بیشتر از سنم به نظر برسم! آرام موهای طالیش رو نوازش کردم غرورم اجازه نمیداد گریه کنم پس در سکوت برای مادرم عزا داری کردم.
کنار سارا ایستاده بودم که دخترکی با موهای مشکی درحالی که مدام اشک میریخت به طرف سارا آمد و درآغوشش آرام گرفت.
سارا دخترک را به طرفم گرفت و گفت:
-تامی این سوفیا ست ! دختر شوهر مادرت!
نگاهم به چشمان درشت و قهوهایش که افتاد دلم برایش عزا گرفت که حالا قراره به یتیم خانه بره!سوفیا پلک زد و ناگهان خودش رو توی آغوشم انداخت با تعجب دستم رو دور کمرش حلقه کردم صدای سارا باعث شد به او نگاه کنم
سارا :طفلک سوفیا به خاطر دیدن مادر و پدرش غرق خون دچار شک شد و متاسفانه حافظه اش رو از دست داده!
نگاهم رنگ ترحم گرفت ، سوفیا آرام گفت
-:تو بابای منی؟!
در سکوت بهش ُزل زدم
سوفیا:براک میگه من پدر و مادر ندارم راست میگه ؟!
-:نه…
و جمله ام رو ادامه ندادم ، نه میتونست کمی مبهم باشه!
تمام طول مراسم سوفیا به من چسپیده بود و پای راستم را از آغوشش خارج نمیکرد. بعد از اتمام مراسم تماسی با پدربزرگ گرفتم و گزارش امروز رو دادم کنار در ورودی بودم که سوفیا کمی از من جدا شد و نگاهش میخ توله سگ گوشه ی حیاط شد!
از فرصت استفاده کردم و به سمت ماشین رفتم ، به راننده دستور دادم حرکت کنه با حرکت کردن ماشین نگاهی به در حیاط انداختم با دیدن سوفیا ی
غمگین قلبم لرزید ، با ان چشمان درشت و قهوهایش به ماشین نگاه میکرد چشمانم رو بستم و سعی کردم کمی است استراحت کنم!…

 

نام رمان: پدرخوانده نویسنده: فاطمه افکاری تعداد صفحات: 486



دانلود رایگان

به این رمان امتیاز دهید
نویسنده رمان هستید؟ ثبت درخواست حذف رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *