رمان عاشقانه

دانلود رمان پادساعتگرد از سروناز روحی PDF

دانلود رمان پادساعتگرد از سروناز روحی(خورشید.ر) با لینک مستقیم

خلاصه رمان پادساعتگرد

تی معززی… دختر ساده و مستقلی که رویاهای بزرگی در سرش داره، دستفروش خطوط مترو… که به یک شرکت پر طمطراق مد و طراحی لباس، راه پیدا میکند، دختر پرشوری که سعی دارد تا به رمز و راز برادران عجیب ملک آرا پی ببرد! در این بین، دل به کسی می بندد که خیال میکند شاهزاده ی سوار بر اسب اوست… اما اسب های دیروز تبدیل به پورشه پانامرای سورمه ای شدند… با گم شدن مادرش فرحناز، برادران ملک آرا سعی میکنند تا در مسیر پیدا کردن مادرش به بتی کمک کنند، اما…

قسمتی از رمان:

بیسکوییت هایم را دو تا یکی توی دهانم بردم و اجازه دادم چای سرد شده ام همانطور سرد به حال خودش روی میز بماند؛ شیدا خمیازه ای کشید و من با دهان پر بی توجه به خرده بیسکوییت هایی که به مقنعه ی سیاهم چسبیده بودند، رو به شیدا گفتم: دور اینم خط بکش!
و انگشت سبابه ام را روی آگهی نشاندم و گفتم: این جا هم نزدیکه، هم مترو خورش خوبه.
شیدا بی حوصله در جواب اشتیاقم برای آنکه با مارکر نارنجی دور چیزی که میگفتم خط بکشد، تنها نالید: چشمهای کورتو باز کنی میبینی نوشته نیروی
مرد میخواد! به زور بزاق خشک شده ام، بیسکوییت ها را فرو دادم و روزنامه را مقابل چشمهایم نگه داشتم. چند ثانیه به آگهی ها زل زدم که شیدا با بغضی که آماده ی ترکیدن بود گفت: امروزم از دستمون رفت هیچی به هیچی!
ـ غمت نباشه! پیدا میکنیم.
ـ به خدا یه روزی این امید دونتو میسوزونم! که هی برای من نطق نکنی تو این گرونی و تورم و دالر بیست تومنی کو کار؟

چشمم را روی کادرهای کوچک مربعی و مستطیلی میچرخاندم: نیازمند به یک آقا… آقا… پرسنل مرد مجرب… خانم با پنج سال سابقه ی کاری… آقا… آقا مدرس… آقا… فروشنده تمام وقت آقا!
شیدا پوست لبش را می جوید و من هم گرفتار این مرض مسری به جان ماهیچه ی لب پایینم افتادم. رژ کالباسی محبوبم عطر شکالتی اش را از دست
داده بود و احتمالا تاریخ انقضایش سر آمده بود. نفس عمیقی کشیدم. شیدا صورتش را جلو آورد. این حالت چشمهای قهوه ای گردش که پر از مظلومیت
و تقاضا بود را خوب میشناختم. کمی گردنش را به راست مایل کرد و با مکثی که میدانستم از واکنش من نشات میگیرد، باالخره لب باز کرد وگفت:
نمیخوای بهش زنگ بزنی؟
بر خلاف دفعات قبلی به سمتش یورش نبردم و کامال دوستانه گفتم: نه شیدا! نمیخوام و نمیتونم زنگ بزنم.
لپ هایش را پر از باد کرد. من شرمنده گفتم: این کار رو نمیتونم انجام بدم شیدا.
ـ تو شرایط زندگی منو میدونی بتی؟
ـ میدونم.
ـ خب…

آهی کشیدم وگفتم: شیدا من نمیتونم! اصال حرفشو نزن.
ـ میتونی؛ نمی خوای!
ـ برم چی بگم؟
دستی به صورت سبزه اش کشید و گفت: برو بگو خودم و دوستم محتاج کاریم! توی اون موسسه ی خراب شده ات، توی اون کمپانی اعیونیت که بالای
پونصد نفر کارمند داره، یه شغلی برای دو نفر دست و پا کن! چی ازت کم میشه؟ جمله ی آخرو حتما ضمیمه کن!
پوزخندی زدم که شیدا گفت: به نظرت جمله ی آخرمون رو بشنوه چی میگه؟
نگاهش کمی بالا آمد. توی چشمهایش زل زدم و گفتم: میگه سرکار علیه وقتتون بخیر، از زیارتتون مشعوف شدم!
هر دو با هم با صدای بلند خندیدیم و من فکر کردم بوی سیگار برگش را میتوانستم تا سالیان سال به خاطر بسپارم…

نام رمان: پادساعتگرد نویسنده: سروناز روحی تعداد صفحات: 1823



دانلود رایگان

به این رمان امتیاز دهید
نویسنده رمان هستید؟ ثبت درخواست حذف رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *