رمان عاشقانه

دانلود رمان سراب را گفت از مریم عباسقلی PDF

دانلود رمان سراب را گفت از مریم عباسقلی با لینک مستقیم

خلاصه رمان سراب را گفت

رها بود و آزاد.
قهقهه های مستانه و از ته دلش این ادعا را ثابت میکرد.وقتی شهراد را دید که از سمت دیگر خیابان، با لیوانهای یکبار مصرف آبطالبی، و یک لیوان
بزرگ معجون، که هرسه روی مقوایی با جای لیوان بودند از مغازهای که سردرش نوشته بود ویتامینه، خارج شد، بیقید خندید و بوسهای روی هوا برایش فرستاد.لبخند شهراد با آن چال روی گونهی سمت راستش، از همان فاصله دلش را زیر و رو کرد.در بغل یاس بالا و پایین پرید و یاس تن کوچکش را در دست فشرد و گفت:
_بابایی رو ببین عشقم، داره میاد.
آرام صدا کرد و روی دو پا ایستاد و با ذوق دستهایش را بر هم کوبید.شهراد دو سمت خیابان را نگاه کرد و محتاطانه رد شد.به ماشین دو در اسپورت زرد رنگش که رسید، یاس خم شد و در را برایش باز کرد.همان یک لحظه خم شدنش هم کافی بود تا یقهی ُشل مانتویش، سخاوتمدانه قفسه ی سفید سینه اش را که به واسطه ی کنار رفتن شال قرمزش مشخص بود را پیش نگاه تشنه ی شهراد به نمایش بگذارد.آب دهانش را فرو داد و فکر کرد که یاس چه قدر با رنگ قرمز دلرباتر و خواستنی تر از همیشه میشود.ذهن منحرفش میتوانست به راحتی تن او را در لباسخواب قرمز توری تصور کند.
و یا حتی بدون آن نیم متر پارچه ی حریر!لرز خفیفی بر تنش نشست و برای منحرف کردن فکرش، با تمام وجود هوای آلوده ی تهران را نفس کشید.
سوار شد و لیوان ها را به دست یاس داد و تِدی در بغل شهراد پرید و با پارس کوچکی علاقه اش را به او ابراز کرد.شهراد خندید.

نام رمان: سراب را گفت نویسنده: مریم عباسقلی تعداد صفحات: 1125



دانلود رایگان

به این رمان امتیاز دهید
نویسنده رمان هستید؟ ثبت درخواست حذف رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *