اروتیکرمان عاشقانه

دانلود رمان شیطان برادر حوا از فاطمه افکاری PDF

دانلود رمان شیطان برادر حوا از فاطمه افکاری با لینک مستقیم

خلاصه رمان شیطان برادر حوا

روایت زندگی دختری 13 ساله است که در شب تولدش دزدیده میشود و به عنوان برده به فروش میرود و ارباب او کسی نیست جز برادر خودش و مجبوره هر شب…

قسمتی از رمان:

با ذوق دستی به لباس قرمز رنگم کشیدم امروز تولد۱۳سالگیم بود …قرار بود همراه نازیال دختر عموم به مهمونی که توسط یکی از دوستای نازیلا
برگذار شده بود بریم به خاطر اینکه امروز تولد نگرفته بودم نازیلا میخواست منو هم همراه خودش به این مهمونی ببره .نازیلا کفش های پاشنه بلندش رو پاش کرد و گفت:+خورشید دیر شد بدو…

با صدای بلندی خطاب به زن عمو که توی آشپزخونه بود گفتم:-زن عمو خدافظ…
زن عمو مثل خودم داد زد:-خدافظ ..مواظب خودتون باشید …
چشمی گفتم و همراه نازیلا از خونه بیرون رفتیم …با دیدن ماشین مشکی خوشکلی که جلوی در پارک بود تعجب کردم …
نازیلا خیلی خانمه در جلوی ماشین شاسی بلند رو باز کرد و نشست کمی استرس گرفتم حتما بازم یکی از دوست پسرای نازیلاست آروم در عقب رو
باز کردم و سالم ارومی دادم …

راننده که پسر جون و جذابی بود با لبخند گفت:-سالم از ماست ..
بعد نگاه ی به من انداخت و گفت:-چند سالته دخترم؟؟
با خجالت گفتم:-۱۳
با شنیدن خندهی بلندش متعجب به صورت جذابش خیره شدم نازیال مشت
ارومی به بازوی پسره زد و گفت:+احمد خورشید رو مسخره نکن امروز تولدشه .
احمد درحالی که سعی میکرد جلوی خندهاش رو بگیره گفت :+خیلی خوب..ولی اونجایی ک میریم جای بچه ها نیست نازیلا …
نازیلا نیم نگاهی به من انداخت و گفت:+خودم مراقبشم…راه بیافت دیر شد…
احمد سری تکون داد و ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم.

نگاه ترسیدهام رو به اطرافم انداختم با خودم زمزمه کردم:-کاش نمیاومدم.
نگاهم که به نازیلا افتاد چشمام از تعجب گشاد شد .احمد سرش رو توی یقهی لباسش برده و اون یکی دستشم روی باس*ن نازیلا حرکت میداد…
سریع بلند شدم و به طرفشون رفتم .فضایخونه پر از دود بود .سعی میکردم نگاهم به اطرافم نیافته وسط سالن بودم که تمام چراغ ها روشن شد و همزمان موسیقی قطع شد . نگاهم و به در سالن چرخوندم همه کنار هم سرپا ایستاده بودن .قدمی برداشتم تا به طرف نازیلا برم که در ورودی
ویلا باز شد و نزدیک به بیست مرد هیکلی وارد سالن شدند از ترس آب دهنم خشک شده بودو دست پاهام میلرزید .با احساس نشستن دست
کسی روی بازوم سریع بهش نگاه کردم نازیلا لبخندی زد و بازوم رو محکم گرفت خودم رو بیشتر بهش نزدیک کردم و گفتم:
-نازی من میترسم …
نازیلا لبخندی زد و گفت:+اروم باش …

با شنیدن صدای پای کسی سرم رو به طرف در ورودی چرخوندم پسر جونی که کتشلوار سورمهای رنگی پوشیده بود.وارد سالن شد نگاهم ک به
چشماش افتاد از ترس خودمو خیس کردم .رنگ سبز چشماش بدون هیچ احساسی بود .نگاهش که روی من و نازیال ثابت موند خودمو بیشتر به نازیلا
نزدیک کردم ،پسرِ با پوزخندی دست راستشو بلند کرد و گفت:+سهراب جمعشون کن …

نام رمان: شیطان برادر حوا نویسنده: فاطمه افکاری تعداد صفحات: 433



دانلود رایگان

به این رمان امتیاز دهید
نویسنده رمان هستید؟ ثبت درخواست حذف رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *